۱۳۹۵ آبان ۳۰, یکشنبه
"ارادت"
ازپیرطریقت معنی"ارا د ت" پرسیدند؟ گفت:
نَفَسی است میان "علم" و "وقت"
در ناحیه "نا ز" درمحله "دوستی"
در سرای "نیستی"
ای مهربان فریا درس
عزیز انکس که با تو"یک نفس"
همه خلق رامحنت از دوری است،
ومرید ازنزدیکی
همه را تشنگی ازنایا فت "ا ب"
ومرید را از"سیر ابی"
« وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ
رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ
یُریدُونَ وَجْهَهُ »52-6
ارا د ت حق انست که فرمود:
"یُریدُونَ وَجهَ الله"
تنها خدای رامی خواهند
ونشان ان پای به دوگیتی نهادن،
ازخلق ازادگشتن،
وازخود برستن.................."پیر هرات"
"خمش چون نیست پوشیده
فقیربا ده نوشیده"
"که هست اندررخش پیدا،
فَرو انوارسبحانی.".....مولانا
۱۳۹۵ مهر ۱۵, پنجشنبه
"توحید"ابن عطا: "علامت حقیقت توحید فراموش کردن توحید است"
ان خوش حریف ناز سخن ان خواهد که تو از دیدن توحید خودچشم بر دوزی.
در توحیدی نگر که حق پیش ازوجود،ترا درا زل نهاده بود.
توحید تو ازراه حَد ث امد، توحید حق ازراه قِد م امد
ترا به توحید قدیم واحد قد م نتوان ساخت،این که گفتم رسم توحید است.
توحید رسمی است در دیدن واحد احد.
چون جان غوّاص غوطه خورد دربحرعزّت،سلطان احدیّت براومستولی شد،
درموحد هردو توحید با ز نداند ،زیراکه ان توحید طلب است،
چون مطلوب بی طلب حاصل شد،طلب برای چیست؟
توحیدخبراست ازخبر، واثر است ازاثر.
بی توحید موحد،
حق قائم از ذات به ذات
وازصفات به صفات است.
چون حقیقت جمال قِد م پیداشد،
اثر و خبر خیزد،حق به حق را باقی شود.
تکلیف ومتکلّف ازتوحید فناشود،"واحد" در"موحد" غالب.
شاهد موحد را بی حدث ، شاهد موحد راشاخص ونایم ومدهوش یابی،
انجا نه "توحید" ونه "موحد"ماند
"فردی" در"فردی" ظاهرمیشود،
وحَد ث از قِد م بدرمیشود.
این شرح کلام ذوالجلال بی همتاست
انجا که گفت درقران مجید:
۱۳۹۵ مهر ۱۲, دوشنبه
" دولت"
ما میگوئیم...الدولة...اتفاق حسن.
چون پدید اید ان"عنایت ا زلی "بود.
سبقت العناية في البداية.......فظهرت الولاية في النهاية
همه رنگها دردنیاکنند....دلهارا رنگ در روز ازل کردند ،چنانکه میفرماید:
صِبغَةَ اللهِ وَمَن اَحسَنُ مِنَ الله ِصِبغَة َوَنَحنُ لَهُ عابِدون.
اين "دولت" ازان جمله نيست كه به رشته توان بست،
يابه سوزن برتوان دوخت ،يابه ميزان برتوان سنجيد،چون نبود ،نبود.
ان را که بیا مدست زیبا بود....دانی که بیامده چون اورده نبود
درمجلس یکی برپای خواست وگفت:ای شیخ پس ماراچه تدبیرگفت؟
پاسخ داد.....التدبیر فی العقل تدبیر.......والتدبیر فی العشق تزویر.
هیچ خطا ورای ان نبود که درحق دوست وخداوند خویش ،با دشمن تدبیرکنی!
تدبیرصفت نفس است ونفس "دشمن"
اگرتدبیرخواهی کرد با زیرکی بایدکرد،
واز اوّل عهد تا منقرض دنیا هیچ افریده ای زیرک تر از مصطفی(ص)نبود
ونخواهد بود...تدبیر باوی کن وبنگر که چه گفته است ...بر ان برو
وازهرچه نهی کرده است....دوربا ش.
یار بداموز نفس توست.
۱۳۹۵ شهریور ۲۹, دوشنبه
۱۳۹۵ شهریور ۲۸, یکشنبه
درسا حل شام زنی بود که بصورت زن
ولی به معنی ازهزار مردبیشتر
همه عین صفا و وفا بود
ظاهراوهمه صفا صفت،
باطن اوهمه بقا معرفت
نه درصورت جسم واسم اویخته،
نه درمنزل حال وقال ا ویخته
به هستی محبوب خویش
هستی خودباخته
به صفا ت دوست ،
ازصفا ت خودرسته
پرسیدمش:ازکجا امده ای؟
وبکجا میروی؟
وبکجا میروی؟
گفت: ازنزد قومی بیداران ،بیامدم
وبه نزد قومی هشیاران بروم
وبه نزد قومی هشیاران بروم
که ا ینان به صفت وسیرت معروفند
نه به نام ونسب،
مشتا قانند،
وائین عاشقان دارند
چون شب دراید
گهی دفتر عشق بازکنند وشوق اغاز
گهی فریادبرگیرند وبه زاری دوست را یا د
"اولئِکَ هُمُ الصّا دِ قون". پیرهرات
۱۳۹۵ شهریور ۲۲, دوشنبه
- دوست
وقت صبوح عاشقان وهای وهوی مستان چشم بازکرد درماه نگریست
وگفت:
این خدای من است.
این خدای من است.
ازبسکه دراین دیده خیالت دارم درهرچه نگه کنم توئی پندارم
این مستی وعشق هردو دام بلایند..ومایه فتنه ...عشقِ تنها یوسف رابه کجا افکند...مستی تنها با موسی چه کرد
درخلیل هردوجمع بود،ازسرمستی وبیدلی درخورشید نگریست
گفت:این خدای من است.
گفت:این خدای من است.
مست چه داند که چه گوید.
گفتی مستم،بجان من گرهستی! مست ان باشد که اونداند مستی
خلیل یک باردرجمال اسماعیل نظاره کرد،توجهی دراو پدید امد،خطاب امد
ای خلیل دوستی ما با دوستی دیگری جمع نیاید که دریک دل دو دوست نگنجد.
ای خلیل دوستی ما با دوستی دیگری جمع نیاید که دریک دل دو دوست نگنجد.
با دوقبله دردل توحید نتوان رفت راست
یا رضای دوست باید یاهوای خویشتن
یا رضای دوست باید یاهوای خویشتن
فرمود با تیغ صدق دل ازفرزند بِبُر،خلیل به تیغ دوستی وراستی چنان کرد.
ندا امد که خواب تو راست شد....وَسَلامٌ عَلی اِبراهیمٌ. پیرهرات
۱۳۹۵ شهریور ۲۰, شنبه
الـــــم-...
خطاب به حروف مفرد
سنت ورویه *دوستان* است،
که درحقیقت رازی ازدوستی
به دوست دیگراست
زانگونه پیامها که اوپنهان داد
یک ذرّه به صدهزارجان نتوان داد
درصحیفه *دوستی* نقش "خطی" است،
ودرخلوت خانه *دوستان* میان دوستان
"رازی" است که جز *عارفان* ندانند
ودرنگارخانه *دوستی* "رنگی" است
که جز *والهان* و *مشتاقان* نبینند
جمال چهره جانان اگرخواهی که بینی تو توچشم سرت نابینا وچشم عقل بیناکن.....
پیرهرات
پیرهرات
۱۳۹۵ شهریور ۱۸, پنجشنبه
اتشی نودروجود اندرزدیمدرمیان محوتواندرشدیم
نیک وبداندرجهان هستی است
مانه نیکیم ای برادرنی بدیم
هرچه چرخ دزد ازمابرده بود
شب عسس رفتیم وازوی بستدیم
ما یکی بودیم باصدماومن
یک جوی زان یک نماندوماصدیم
ازخودی نارفته نتوان امدن
ازخودی رفتیم وانگه امدیم
قد ما شد پست اندرقدعشق
قد ما چون پست شدعالی قدیم
پیشه مردی زحق اموختیم
پهلوان عشق ویاراحمدیم
بیست ونه حرف است برلوح وجود
حرفها شستیم واندرابجد یم
سعد شمس الدین تبریزی بتافت
وزقران سعد اوما اسعد یم
۱۳۹۵ شهریور ۱۱, پنجشنبه
۱۳۹۵ شهریور ۹, سهشنبه
۱۳۹۵ شهریور ۶, شنبه
۱۳۹۵ شهریور ۵, جمعه
۱۳۹۵ شهریور ۴, پنجشنبه
مکا شفه به خا ستن عا ئق ها ست میا ن دل ومیان جا ن
معا ینه هم دیداری ا ست که تا با د ل است هنوزبا خبرا ست
وچون به جا ن رسید به عیا ن رسید.

روز ا زل میا ن جا ن ودل قصه ای برفت که،حق حا ضر بود وحقیقت
حا صل
د ل را وا سطه درمیا ن بود ولی جا ن راخبرعیا ن بود.
د ل ازجا ن پرسید: وفا چیست؟ گفت:عهد دوستی را درمیا ن بستن.
پرسید:فنا وبقاچیست؟گفت:فنا ا زخودی خود برستن وبقا به حق پیوستن.
پرسید:بیگا نه ومزدور وا شنا کیست؟
گفت:بیگا نه ا نکه را نده شده،مزدور ا نکه درراه ما نده وا شنا ا نکه خوا نده شده.
پرسید:عیا ن ومهر ونا زچیست؟
گفت:عیا ن رستاخیز است ومهر ا تش خون ا میز ونا ز نیا ز را د ست
ا ویز.
دل گفت بیفزا:جا ن گفت عیا ن با بیا ن بد سا زا ست و"مهر"باغیرت
ا نباز،وانجا که نا زا ست قصه درا ز.
دل گفت بیفزا:جا ن گفت:عیا ن شرح نپذ یرد،مهرخفته رابه راز گیرد ونازنده به دوست هرگزنمیرد .
دل ا زجا ن پرسید؟کس به خود به ا ین روز رسید؟جا ن گفت:
ا زحق پرسیدم؟فرمود:
یا فت من به عنا یت است وپندا شتن که به خودمیتوا ن به من رسید
جنا یت ا ست.
دراینجا سخن میا ن جا ن ودل به سر رسید و
حق سخن درگرفت وجان ود ل شنوا شدند
سخن عا لی شد وجا ازشنونده خا لی!
اکنون نه دل ا زنا ز دمی ا سا ید،ونه جا ن ا زلطف وعنا یت،
دل درقبضه کرَم ا ست وجا ن درکَنَف حرم،
نه ا زد ل نشا ن پیدا ونه ا زجا ن ا ثرهویدا!درهست ونیست کرم ا ست ودرعیا ن خبر،
وسرتا سرقصّه جان ودل توحید ا ست وبس ......عبدالله انصاری.
معا ینه هم دیداری ا ست که تا با د ل است هنوزبا خبرا ست
وچون به جا ن رسید به عیا ن رسید.

روز ا زل میا ن جا ن ودل قصه ای برفت که،حق حا ضر بود وحقیقت
حا صل
د ل را وا سطه درمیا ن بود ولی جا ن راخبرعیا ن بود.
د ل ازجا ن پرسید: وفا چیست؟ گفت:عهد دوستی را درمیا ن بستن.
پرسید:فنا وبقاچیست؟گفت:فنا ا زخودی خود برستن وبقا به حق پیوستن.
پرسید:بیگا نه ومزدور وا شنا کیست؟
گفت:بیگا نه ا نکه را نده شده،مزدور ا نکه درراه ما نده وا شنا ا نکه خوا نده شده.
پرسید:عیا ن ومهر ونا زچیست؟
گفت:عیا ن رستاخیز است ومهر ا تش خون ا میز ونا ز نیا ز را د ست
ا ویز.
دل گفت بیفزا:جا ن گفت عیا ن با بیا ن بد سا زا ست و"مهر"باغیرت
ا نباز،وانجا که نا زا ست قصه درا ز.
دل گفت بیفزا:جا ن گفت:عیا ن شرح نپذ یرد،مهرخفته رابه راز گیرد ونازنده به دوست هرگزنمیرد .
دل ا زجا ن پرسید؟کس به خود به ا ین روز رسید؟جا ن گفت:
ا زحق پرسیدم؟فرمود:
یا فت من به عنا یت است وپندا شتن که به خودمیتوا ن به من رسید
جنا یت ا ست.
دراینجا سخن میا ن جا ن ودل به سر رسید و
حق سخن درگرفت وجان ود ل شنوا شدند
سخن عا لی شد وجا ازشنونده خا لی!
اکنون نه دل ا زنا ز دمی ا سا ید،ونه جا ن ا زلطف وعنا یت،
دل درقبضه کرَم ا ست وجا ن درکَنَف حرم،
نه ا زد ل نشا ن پیدا ونه ا زجا ن ا ثرهویدا!درهست ونیست کرم ا ست ودرعیا ن خبر،
وسرتا سرقصّه جان ودل توحید ا ست وبس ......عبدالله انصاری.
عَينَاًیَشرَبُ بِهَا عِبادُاللهِ
شراب اُنس،شراب لطف ومحبت،شراب طهور
درجام قُدس،درمجلس وجود،بربساط مشهود،
ازدست دوست
درعین عیان بی هیچ زحمت درمیان!
شرابی که دست غیب درجام دل میریزد
ودیده جان نوش میکند،
مست شراب اُنس دران مستی فانی،
مست دیدارساقی دراین مستی باقی.
ان راکه به دوستی ورامست کنند---عالم همه درهمّت وی پست کنند
دردوستیش نیستئی هست کنند---وانگه به شراب وصل سرمست کنند * پبرهرات*
۱۳۹۵ شهریور ۲, سهشنبه
ابوسعیدابوالخیر:سماع دوستان به حق باشد،ایشان برنیکوترین رویی بشنوند وخدای تعالی میگوید:
**فَبَشِّر عِبادِ الَّذِینَ یَستَمِعُونَالقَولَ فَیَتَّبِعُونَ اَحسَنَه**
سماع هرکس رنگ روزگاروی دارد.
چون روزگار باظلمت بود،سماع باظلمت بود
سماع ان درست بود که از*حق * شنود
**فَبَشِّر عِبادِ الَّذِینَ یَستَمِعُونَالقَولَ فَیَتَّبِعُونَ اَحسَنَه**
سماع هرکس رنگ روزگاروی دارد.
کس باشد که بر*دنیا*شنود
کس باشد که بر*هوی*شنود
کس باشد که بر*دوستی* شنود
وکس باشد که بر*فراق ووصال *شنود
این همه *وبال ومظلمت* ان کس باشد
چون روزگار باظلمت بود،سماع باظلمت بود
کس باشد که بر*معرفت* شنود
هرکس درمقام خویش سماع کند
سماع ان درست بود که از*حق * شنود
وان کسانی باشند که حق تعالی ایشان رابه لطف های خود مخصوص کرده
« واللّهُ لَطیفٌ بِعِبا دِه»
ایشان را شنوایی ازحق بود.
۱۳۹۵ مرداد ۱۰, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات (Atom)






















