- دوست
وقت صبوح عاشقان وهای وهوی مستان چشم بازکرد درماه نگریست
وگفت:
این خدای من است.
این خدای من است.
ازبسکه دراین دیده خیالت دارم درهرچه نگه کنم توئی پندارم
این مستی وعشق هردو دام بلایند..ومایه فتنه ...عشقِ تنها یوسف رابه کجا افکند...مستی تنها با موسی چه کرد
درخلیل هردوجمع بود،ازسرمستی وبیدلی درخورشید نگریست
گفت:این خدای من است.
گفت:این خدای من است.
مست چه داند که چه گوید.
گفتی مستم،بجان من گرهستی! مست ان باشد که اونداند مستی
خلیل یک باردرجمال اسماعیل نظاره کرد،توجهی دراو پدید امد،خطاب امد
ای خلیل دوستی ما با دوستی دیگری جمع نیاید که دریک دل دو دوست نگنجد.
ای خلیل دوستی ما با دوستی دیگری جمع نیاید که دریک دل دو دوست نگنجد.
با دوقبله دردل توحید نتوان رفت راست
یا رضای دوست باید یاهوای خویشتن
یا رضای دوست باید یاهوای خویشتن
فرمود با تیغ صدق دل ازفرزند بِبُر،خلیل به تیغ دوستی وراستی چنان کرد.
ندا امد که خواب تو راست شد....وَسَلامٌ عَلی اِبراهیمٌ. پیرهرات


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر