درسا حل شام زنی بود که بصورت زن
ولی به معنی ازهزار مردبیشتر
همه عین صفا و وفا بود
ظاهراوهمه صفا صفت،
باطن اوهمه بقا معرفت
نه درصورت جسم واسم اویخته،
نه درمنزل حال وقال ا ویخته
به هستی محبوب خویش
هستی خودباخته
به صفا ت دوست ،
ازصفا ت خودرسته
پرسیدمش:ازکجا امده ای؟
وبکجا میروی؟
وبکجا میروی؟
گفت: ازنزد قومی بیداران ،بیامدم
وبه نزد قومی هشیاران بروم
وبه نزد قومی هشیاران بروم
که ا ینان به صفت وسیرت معروفند
نه به نام ونسب،
مشتا قانند،
وائین عاشقان دارند
چون شب دراید
گهی دفتر عشق بازکنند وشوق اغاز
گهی فریادبرگیرند وبه زاری دوست را یا د
"اولئِکَ هُمُ الصّا دِ قون". پیرهرات

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر