۱۳۹۵ مهر ۲, جمعه
۱۳۹۵ شهریور ۲۹, دوشنبه
۱۳۹۵ شهریور ۲۸, یکشنبه
درسا حل شام زنی بود که بصورت زن
ولی به معنی ازهزار مردبیشتر
همه عین صفا و وفا بود
ظاهراوهمه صفا صفت،
باطن اوهمه بقا معرفت
نه درصورت جسم واسم اویخته،
نه درمنزل حال وقال ا ویخته
به هستی محبوب خویش
هستی خودباخته
به صفا ت دوست ،
ازصفا ت خودرسته
پرسیدمش:ازکجا امده ای؟
وبکجا میروی؟
وبکجا میروی؟
گفت: ازنزد قومی بیداران ،بیامدم
وبه نزد قومی هشیاران بروم
وبه نزد قومی هشیاران بروم
که ا ینان به صفت وسیرت معروفند
نه به نام ونسب،
مشتا قانند،
وائین عاشقان دارند
چون شب دراید
گهی دفتر عشق بازکنند وشوق اغاز
گهی فریادبرگیرند وبه زاری دوست را یا د
"اولئِکَ هُمُ الصّا دِ قون". پیرهرات
۱۳۹۵ شهریور ۲۲, دوشنبه
- دوست
وقت صبوح عاشقان وهای وهوی مستان چشم بازکرد درماه نگریست
وگفت:
این خدای من است.
این خدای من است.
ازبسکه دراین دیده خیالت دارم درهرچه نگه کنم توئی پندارم
این مستی وعشق هردو دام بلایند..ومایه فتنه ...عشقِ تنها یوسف رابه کجا افکند...مستی تنها با موسی چه کرد
درخلیل هردوجمع بود،ازسرمستی وبیدلی درخورشید نگریست
گفت:این خدای من است.
گفت:این خدای من است.
مست چه داند که چه گوید.
گفتی مستم،بجان من گرهستی! مست ان باشد که اونداند مستی
خلیل یک باردرجمال اسماعیل نظاره کرد،توجهی دراو پدید امد،خطاب امد
ای خلیل دوستی ما با دوستی دیگری جمع نیاید که دریک دل دو دوست نگنجد.
ای خلیل دوستی ما با دوستی دیگری جمع نیاید که دریک دل دو دوست نگنجد.
با دوقبله دردل توحید نتوان رفت راست
یا رضای دوست باید یاهوای خویشتن
یا رضای دوست باید یاهوای خویشتن
فرمود با تیغ صدق دل ازفرزند بِبُر،خلیل به تیغ دوستی وراستی چنان کرد.
ندا امد که خواب تو راست شد....وَسَلامٌ عَلی اِبراهیمٌ. پیرهرات
۱۳۹۵ شهریور ۲۰, شنبه
الـــــم-...
خطاب به حروف مفرد
سنت ورویه *دوستان* است،
که درحقیقت رازی ازدوستی
به دوست دیگراست
زانگونه پیامها که اوپنهان داد
یک ذرّه به صدهزارجان نتوان داد
درصحیفه *دوستی* نقش "خطی" است،
ودرخلوت خانه *دوستان* میان دوستان
"رازی" است که جز *عارفان* ندانند
ودرنگارخانه *دوستی* "رنگی" است
که جز *والهان* و *مشتاقان* نبینند
جمال چهره جانان اگرخواهی که بینی تو توچشم سرت نابینا وچشم عقل بیناکن.....
پیرهرات
پیرهرات
۱۳۹۵ شهریور ۱۸, پنجشنبه
اتشی نودروجود اندرزدیمدرمیان محوتواندرشدیم
نیک وبداندرجهان هستی است
مانه نیکیم ای برادرنی بدیم
هرچه چرخ دزد ازمابرده بود
شب عسس رفتیم وازوی بستدیم
ما یکی بودیم باصدماومن
یک جوی زان یک نماندوماصدیم
ازخودی نارفته نتوان امدن
ازخودی رفتیم وانگه امدیم
قد ما شد پست اندرقدعشق
قد ما چون پست شدعالی قدیم
پیشه مردی زحق اموختیم
پهلوان عشق ویاراحمدیم
بیست ونه حرف است برلوح وجود
حرفها شستیم واندرابجد یم
سعد شمس الدین تبریزی بتافت
وزقران سعد اوما اسعد یم
۱۳۹۵ شهریور ۱۱, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات (Atom)









